سفارش تبلیغ
صبا ویژن

اندر احوالات مهدی یار سومین عضو خانواده

به یاد دارید که لذتها تمام شدنى است ، و پایان ناگوار آن برجاى ماندنى . [نهج البلاغه]

از: مامانی نی نی  یکشنبه 92/8/19  ساعت 2:41 عصر  

خانواده

از آخرین یادداشتم برای پسرکم خیلی وقت می گذره و توی این مدت اون هم مثل همه ی بچه های دیگه، بزرگ و عاقل شده. خدا همه ی بچه ها رو حفظ کنه به حق صاحب این روزها.

...

مدت ها قبل می خواستیم بریم بیرون؛ که پرسید: مامان شما هم میای؟

من هم گفتم: بله، من هم میام. من و شما و بابا؛ می شیم یک خانواده؛ می خایم خانوادگی بریم بیرون.

مدت ها گذشت تا چند ماه پیش که داشت با ما یک بازی توی خونه می کرد. بازی ش به این صورت بود که اون نقش عموش رو داشت (که عموش فروشگاه اسباب بازی داره) و باباش هم نقش بابای یک عروسک که قرار بود بابا به همراه اون عروسک برن فروشگاه عمو و خرید کنن. بابا هم نقشش رو خوب انجام داد ! و به همراه عروسک به فروشگاه عمو رفتن و خرید کردن. خرید که تموم شد، مهدی یار گفت دوباره بازی کنیم و ... . باباش هم که همون موقع کاری براش پیش اومده بود، مجبور به ترک صحنه شد و به مهدی یار گفت: عمو جون، بچه ی من بمونه توی فروشگاه، پیش شما؛ من کارم رو انجام بدم و برگردم. مهدی یار هم قبول کرد و بابا صحنه را ترک. یه چند دقیقه که گذشت و از بابا خبری نشد، مهدی یار رو به من گفت: مامان بیا این بچه رو ببر. من هم که در آشپزخونه مشغول بودم طبق معمول، بهش گفتم: مامان این بچه ی بابا بود؛ بچه ی من که نبود. بذار بابا میاد می برتش الان. برگشت یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد و گفت: نه خیر؛ بچه ی شما هم هست؛ شما یه خانواده این!!!!شوخیباید فکر کرد


نظرات شما ()

از: مامانی نی نی  چهارشنبه 92/2/4  ساعت 9:24 صبح  

عکس های تقویم

این عکس های تقویمی هست که مهدکودک مهدی یار برامون آماده کرده. عکس بهارش خیلی جالب نشده واسه همین نذاشتم.

مهدی یار و ساحل شبیه سازی شده

مهدی یار در پاییز!


نظرات شما ()

از: مامانی نی نی  سه شنبه 91/10/12  ساعت 8:55 صبح  

شهیدت می کنم!

شازده پسر یک سری کتاب های ائمه داره که هر جلد مربوط به یکی از اون بزرگوارانه و علاقه ی خاصی به این کتاب هاش داره. تقریبن هر روز یکی یا دو تا رو برمی داره میاره و می گه بخونین واسم. روال کتاب ها هم اینه که اول تولد معصومین و بعد دوستان ایشون و بعد حادثه ای که منجر به شهادت اونها شده رو با شعر و متن و نقاشی بیان کرده. خلاصه این روزها کتاب امام حسین - علیه السلام- بیشتر از بقیه خونده می شد. قبل تر کلمه ی "کشتن" رو یاد گرفته بود و در جریان این کتاب ها هم "شهادت" رو. یه روز برگشت به من گفت: مامان می کشمت!!!!وااااای بهش گفتم: عزیزم این کلمه ی خوبی نیست؛ نگو. گفت: خب شهیدت می کنم!!!!!!!!!!!پوزخندباید فکر کرد


نظرات شما ()

از: مامانی نی نی  چهارشنبه 91/10/6  ساعت 11:41 صبح  

شیرین زبونی

چند روز قبل، شازده توی هال بود و باباش از اتاق خوابمون اومد بیرون و واسه کاری رفت توی اتاق ایشون. یهویی باباش رو صدا کرده و می گه: بابا، از من اجازه نگرفتی رفتی توی اتاقم. ما: وااااایوااااایگیج شدمگیج شدم و بعد خیلی خنده‌دار. بابایی هم می گفت خوبه واللا؛ دارم ماهی 750 هزار تومن اجاره می دم واسه خونه، حالا باید برای توی اتاق ها رفتن از شازده هم اجازه بگیریم!!!قاط زدم


نظرات شما ()

از: مامانی نی نی  پنج شنبه 91/8/25  ساعت 8:57 صبح  

عاشقتم!

بابایی می خواست بره نون بخره و شما، همین که دیدی بابا پیراهنش عوض شده، فهمیدی که قصد بیرون رفتن داره؛ فوری دویدی و رفتی سراغش و بهش گفتی: منم می خام بیام بیرون. و چون هوا سرد بود و بابا می خواست چند دقیقه ای پیاده روی کنه تا اون جا، گفت: من پیاده ام، ماشین ندارم. خلاصه از بابایی انکار و از جناب عالی اصرار. در همین گیر و دار وقتی دیدی اصرارها فایده نداره انگار، یهو به بابا گفتی: بابا عاشقتم!وااااایشوخیگیج شدم

...

و البته که این شیرین زبونی بی نتیجه نموند!آفرین

مهدی یار


نظرات شما ()

از: مامانی نی نی  چهارشنبه 91/7/5  ساعت 7:44 صبح  

مهدکودک

سلام پسرکم.

این روزها که چند روز از مهد رفتن تو می گذرد و به خاطر کار مامانی، مجبوری به همراه بابا یا خاله نسیم به مهد بروی، و با این که جز در همان ابتدای جدا شدن از همراهت، مشکل دیگری در مهد نداری، خیلی نگرانم. نگران که نکند پسرکم در دل چیزی داشته باشد که نگوید؛ نکند علی رغم آن که با همه ی کوچکی اش همه چیز را خوب بیان می کند، این یکی را نتواند بر زبان آورد؛ نکند اذیت شود؛ نکند روحش آسیب ببیند. با این که با دو مشاور قوی بسیار گفت و گو کرده ام درباره ی استعفا از اداره به خاطر تو، اما آن ها هر بار آن قدر در باب مزایای شاغل بودن مادران سخن گفته اند که من منصرف شده ام و آن قدر گفته اند که این طور برای تو هم بهتر است که من راضی به ادامه ی کارم شده ام به خاطر تو، اما باز این ها آرامم نمی کند. نگران توام، نگران. و چه کسی جز یک مادر معنای نگرانی را می فهمد؟؟؟

کاش وقتی بزرگ شدی و این جا را خواندی، از ورای این کلمات احساس مامانی را بفهمی و این که چرا از دو سالگی مجبور به مهد رفتن شده ای عزیزکم... .

اشک ها بیشتر از این اجازه ی نوشتن نمی دهند.

به قول خودت: دوسِت داااارم!

مهدی یار

مهدی یار و سرسره مهدی یار و مهدکودک

*عکس های اولین روز مهدکودک*


نظرات شما ()

از: مامانی نی نی  چهارشنبه 91/6/15  ساعت 7:54 صبح  

عکس های تولد

سلام.

درسته که تولد شازده ی ما 8 مرداد و 18 شعبان بود اما امسال هم به دلیل مسافرت و هم به دلیل این که دوست داشتیم توی ایام تولد امام حسن -علیه السلام- واسش جشن بگیریم، روز 15 مرداد جشن تولد و افطاری برگزار شد. چند تا عکس از جشن تولد:


مهدی یار خندان


امیر مهدی، مهدی یار، نازنین فاطمه و ثنا


عکس هنری دایی حنیف از شمع و مهدی یار!

مهدی یار و سه چرخه
مهدی یار و سه چرخه؛ هدیه ی مامان و بابا

و اما تزیینات!

پشت صحنه *** تولدت مبارک فارسی جایگزین "happy birthday" انگلیسی آفرین


و نیز خوش آمدید فارسی مؤدب


سقف آویزها


کارد و چنگال و جعبه ی هدیه به بچه ها (حاوی شکلات و لواشک لقمه ای)دهنم آب افتاد

ناگفته نماند که همه ی این تزیینات، کار خود مامانی بوده!! دوست داشتن


نظرات شما ()

از: مامانی نی نی  دوشنبه 91/5/2  ساعت 3:30 عصر  

شیرین کاری های جدید

پسر بچه ی ناز مامان این روزها حسابی تغییر کرده! مدل درک و فهم و حرکاتش روزانه ارتقاء محسوسی داره؛ گاهی بنده و باباییش می مونیم از این همه فهم بچه. و واقعن فقط باید گفت:‌تبارک الله احسن الخالقین.

مهدی یار و قوی بادی استخر

و اما شیرین کاری های این ایام به ترتیب حضور در ذهن بنده!

- توی مسافرت اخیری که تا شمال رفتیم، تمام جاده جنگل بود. هر چند وقت یک بار می گفت: بریم باغ؟ و خودش جواب می داد: بـــــَلــه! بریم!

- چند روز پیش توی خیابون بودیم و باباش موز خریده بود. وقتی دید گفت: می کام (می خام) . یه دونه وا کردم و بهش دادم. حدود یک چهارمش مونده بود که داد به خودم که بخورم. بنده هم که می دونستم الان دیگه نمی خوره بقیه ی موز رو، ازش گرفتم و خوردم. یهو برگشت و گفت: می کام‌(می خام) و بعد با دیدن قیافه ی ناراحت از خوردن موز من، زد زیر خنده و گفت: ای کلک! (اصطلاحی که خودم به کار می برم براش!)

- یه کامیون (تریلی) حمل ماشین داره که از وقتی توی جاده چند نمونه ش رو دیده می ره میارتش و بقیه ی ماشین هاش رو توش جا می ده. مدل جا دادنش خیلی جالبه و خیلی قشنگ همه رو جا می ده و از کوچک ترین فضایی استفاده می کنه و ماشین های کوچک و بزرگ رو جا می ده. بعد که دیگه جایی توی تریلی نمی مونه یه دونه ماشین دیگه برمی داره و می گه: جا می شه؟ و خودش جواب می ده: نـَـــــه نمی شه!

- مدتی پیش براش یه مسواک فانتزی خریدم و چند هفته بعد هم خمیردندان بچه. رنگ خمیرش قرمزه و خب چون مخصوص بچه هاست، طعمش خوبه. از وقتی که اولین بار استفاده کرد و خوشش اومد در طول روز هر از گاهی می گفت: خمیر دندون؛ مسواک. من هم به این علت که بیشتر خمیر رو می خوره، بهش گفتم وقتی خورشید خانوم لالا کرد و تاریک شد باید مسواک بزنیم. حالا یه وقتایی که هوس می کنه و هنوز وقت لالا کردن خورشید خانوم هم نرسیده میاد می گه: مامان خمیردندون. بهش می گم: مگه خورشید خانوم لالا کرده؟ می گه: نه، بعدن لالا می کنه!!!

- بعد از برگشت از سفر، چند باری شده که وقتی می خایم بریم بیرون و بهش می گم پاشو بریم لباس بپوشیم می پرسه: بریم مسافرت؟!

- دیروز به اتفاق شازده با مامانم رفتیم جایی واسه خرید؛ بعد کارمون انجام نشد و تصمیم گرفتیم بریم جای دیگه که یه سمت دیگه ی شهر بود و مسیرش از سمت خونه مون بود. با بابای مهدی یار تماس گرفتم که بهش اطلاع بدم که گفتن اون طرف ها کاری دارن و قرار شد بریم دنبالشون. شازده هم که مسیر کلی خونه رو می دونه، به خیابون قبل از خونه که رسیدیم پرسید: بریم خونه ی خودمون؟ گفتم: آره پسرم. بعد چون مامان همراهمون بود، پرسید: "مامان جون میان خونه ی ما؟!" که ذوق و قربون صدقه ی مامان و مامان جون متعجبش کرد.

- بس که بازیگوشه مدام دست ها و مخصوصن پاهاش زخمی یا کبوده. توی سفر انگشت بزرگ یکی از پاهاش زخمی شده بود و چند روز قبل هم انگشت بزرگ یک پای دیگه ش رفت زیر در و خون مردگی شد. دیروز که از بیرون برگشتیم جوراب هاش رو که از پاهاش درآوردن، دید اون پاییش که زخمی بوده، خوب شده. با شوق و ذوق گفت: خوب شده؛ نیست. گفتم چی مامان؟ (با اشاره ی جداگانه به پاهاش) گفت: این خوب شده، این هنوز داره!

- این سریال خداحافظ بچه که توی ماه مبارک از شبکه 3 پخش می شد، اگر بهش دقت می کرد، ما مصیبت داشتیم. تا نوزاد نشون می داد، اول که می گفت: بیاد خونه ی ما. بعد اگه بچه گریه می کرد، با ناراحتی، مدام می پرسید: چی شده؟ و هرچی ما توضیح می دادیم، افاقه نمی کرد.

مهدی یار و درخت های انگور باغ

- همیشه وقتی چیزی می خاد مدام پشت سر هم تکرار می کنه و اگه ما کمی تاخیر در برآورده شدن کنیم صداش بالا می ره و گریه و ... و من مجبورم کلی فلسفه چینی کنم که نباید با صدای بلند صحبت کنی. اگه آروم بگی واست انجام می دم و ... . اما نصفه شب ها که از خاب بیدار می شه و شیر می خاد، یه ریز پشت سر هم می گه: آبه (شیر) می کام و توضیحات بنده و باباش در باب خاب بودن همسایه ها و لزوم آرامش و ... راه به جایی نمی بره و او به کار خودش ادامه می ده. چند شب پیش که همین جریان پیش اومد و من توی آشپزخونه مشغول درست کردن شیر بودم و با او هم صحبت که چند لحظه چیزی نگو؛ دارم آماده می کنم. یهو دیدم داره می گه: مامان، مامان! خب چون بچه در این حالت خیلی هوشیار نیست و این شازده هم همیشه جز همین جمله ی "آبه می کام " و صلوات که خودمون بهش متذکر می شیم، چیز دیگه ای نمی گفت، بنده متعجب شدم. از همون آشپزخونه که بهش جواب دادم، گفت: دارم آروم می گم!!!

- چند روز قبل آب خورد و اضافه ش رو ریخت کف آشپزخونه. من هم تعمدن رفتم همون جایی که آب ریخته بود و وانمود کردم که دارم می افتم و سُر می خورم. تا دید این طوری شده و آه و ناله ی من بلنده، پرسید: چی شده مامان؟ گفتم: یه پسربچه ای اشتباه کرده این جا آب ریخته، من نزدیک بود بیفتم. دیدم با لبخند مرموزی به خودش اشاره می کنه می گه: این!! (یعنی این پسربچه آب ریخته!)

- اگه با مامان اینا جایی مهمون باشیم، تا حرف از رفتن می شه و احساس می کنه داریم می ریم، هر جا باشه (حتا تو بغل بنده و باباش) بلند می شه می ره تو بغل مامانم می شینه که با اونها بره!

حرف و حدیث از بلاچه بازی ها زیاد ولی متاسفانه فرصت بنده کم.

تا وقتی دیگر!


نظرات شما ()

از: مامانی نی نی  چهارشنبه 91/3/10  ساعت 9:26 صبح  

شیرینک!

سلام.

این روزها فکرمی کنم پسر کوچولوی مامانی در اوج شیرینی و البته بازی گوشیه! هر چند در تمام دوره های زندگی ش همین فکر رو می کردم!اما به هر حال الان که 22 ماهه ست، مسلمه که تفاوت زیادی با کوچیکیش داره؛ از شیرین زبونی هاش تا تفکرات جالبش که ما حتا فکرش رو هم نمی کردیم که توی این سن خیلی چیزها رو درک کنه و به ما هم نشون بده که درک می کنه! واسه یادگاری و فراموش نشدن؛ یه سری کارها و حرف های این روزهاش رو می نویسم.

- چند روز پیش من مرخصی بودم و افتخار موندن پیش پسرکم رو داشتم. از خواب که بیدار شد، مثل همیشه سراغ باباش رو گرفت. (هر وقت هر کدوم نیستیم سراغ شخص غایب رو می گیره). منم بهش گفتم بابا رفته اداره. هنوز خواب آلودگی ش خوب برطرف نشده بود اما رفته بود سراغ یکی از اسباب بازی هاش که پایین تختش بود. داشت با اون ور می رفت که دیدم داره می گه: "بابا رفتی اداره؟"و بعد خودش جواب داد: "نـَــه ؛ هستش"!پوزخند

- توی ایام شهادت حضرت زهرا - سلام الله علیها- یه نوا نمایش این جا اجرا شد به نام بیرق ماندگار. یک شب ما سعادت داشتیم که بریم و ببینیم نمایش رو. (هر چند الان چند ساله که این نمایش اجرا می شه و هر سال هم شرکت می کنیم و هیچ وقت هم تکراری نیست.) به هر حال یه قسمت آتش زدن در منزل حضرت زهرا- سلام الله علیها- رو اجرا می کردن که آقا پسر ما هم همون نزدیک ایستاده بود و به خوبی تمام صحنه ها رو می دید. البته چون از قبل توی کتاب "من بچه شیعه هستم" جریان آتش زدن رو براش تعریف کرده بودیم؛ نترسید و با شنیده هاش تطبیق داد. از اون به بعد با هر کس تلفنی صحبت می کنه؛ همون جریان رو این طور تعریف می کنه: " آقا بد، آتیش زد؛ حضرت زهرا؛ آقا خوبه گریه، آب، خاموش، امام علی، انداخت زمین، گفت آقا بد، آتیش نزن، اشتباهی" معنی: آقابده در خونه ی حضرت زهرا رو آتیش زد. آقا خوبه گریه کرد. آب آورد و آتیش رو خاموش کرد. حضرت علی آقابده رو انداخت زمین و بهش گفت: آقا بده، چرا آتیش زدی؟ چه کار اشتباهی! وااااای

- فردای همون روزی که نمایش رو دیدیم؛ از تلویزیون داشت مجلس رو نشون می داد. تا دید گفت: نمایش. نکته: سالنی که توش نمایش برگزار می شد، صندلی های سبز با چیدمان گرد و موکت های سبز داشت.باید فکر کرد

- سر سفره ی ناهار مشغول غذا خوردن بودیم؛ طعم یک تکه از غذا به مذاق باباییش خوش نیومده بود و باعث شده بود که اخم های بابا کمی در هم بره. یهو دیدم به باباش می گه: " ناراحتی؟" و بعد هم بلند شد و رفت باباش رو بوسید و برگشت سر جاش نشست. دوست داشتن

- این روزها یکی از کمربندهاش رو بر می داره و میندازه دور گردنش و می گه : " آقا دکتر"؛ بعد هم که مابهش دردمون رو می گیم و ازش می پرسیم حالا چیکار کنیم؛ می گه: "بوس" و خودش میاد می بوسه. اگه هنوز خوب نشده باشیم می گه :"نازی" و دوباره میاد و نازی می کنه. بووووس

- مامان من دوباره درد دیسک کمرشون عود کرده و چند روزیه اسیر رختخواب شدن. همون روزهای اول بهش گفتم بگو خدایا مامان جونی خوب بشن. یهو دیدم دستاش رو برد بالا به حالت دعا و گفت: خدایا! بعد کاشف به عمل اومد که باباییش همون روز بهش گفته باید وقتی چیزی می خوری، بعدش دستات رو ببری بالا و بگی خدایا شکرت. به هر حال از اون روز به بعد، هر وقت می ریم منزل مامان، وقتی می خاد وارد اتاق مامانم بشه، با حالت ناراحتی می گه: خدایا، خدایا! قابل بخشش نیست

- مدل ماشین عموهاش رو تشخیص می ده از بقیه ی ماشین ها و وقتی می بینه واسه خودش می گه که این ماشین کدوم عمو هست. یه روز با هم داشتیم می رفتیم منزل مامان؛ از کوچه ی خودمون که اومدیم بیرون، با دیدن ماشین ها توی خیابون تند و تند شروع کرد به گفتن اسم عموهاش؛ بعد وقتی رسیدیم به خیابون منزل مامان، مثل کسی که راحت شده از گفتن اسم ها گفت:"هوووووم، مامان جون، هورااااا" ! آفرین

- به پلیس ها علاقه ی زیادی داره. هر وقت می بینتشون توی خیابون، حتمن باید صداشون کنه. یه روز یکیشون رو دید و با هیجان زیاد هی بلند می گفت:"پلیس سلام" اون بنده خدا هم که نمی شنید. دیدم انگار ناراحته که پلیس جوابشو نداده، بهش گفتم: آقا پلیس صدای شما رو نمی شنوه از این جا. دیگه از اون روز هر وقت پلیس ها رو می بینه یکی دو بار صداشون می کنه و وقتی می بینه جواب نمی دن می گه: "نشنید"! مؤدب

- اردی بهشت ماه که این جا خیلی زیبا شده بود، هر وقت می رفتیم بیرون، هر جا گل می دید، می گفت: "بـــَـه اولل (خوشگل)"گل تقدیم شما

- اولین باری که تبلیغ باب اسفنجی رو توی تلویزیون دید و توی شعرش تکرار می کرد "باااب اس فن جی" فکر کرد که می گن "باااابااا مــَ جید " و با یه ذوق خاصی باباش رو نگاه می کرد. بعد که براش توضیح دادیم که چی می گن متوجه شد. چند روز پیش رفتم واسش جامدادی بخرم بهش گفتم کدوم رو می خای؟ کلی جامدادی های رنگ و وارنگ با شخصیت های کارتون های بچه ها. یهو باب اسفنجی رو دید و گفت: " باب اسفنجی"! تبسم

بقیه ی شیرین کاری ها بمانَد برای بعد !

دعاش کنید.


نظرات شما ()

از: مهدی یار عدالت  یکشنبه 90/6/20  ساعت 7:50 عصر  

من در یک سالگی

سلام.

الان من یه پسر کوچولوی 1 سال و 1 ماهه هستم.

 مهدی یار و ماشین

 و این عکسی از من توی ماشین.

شالیزارهای سامان

 این عکس هم مربوط به مسافرت ما به شهر سامان (20 کیلومتری شهرکرد) و پل زمان خان هست و پشت سرمون شالیزار برنج با پشه های عجیب و غریب که غروب ها هجوم می آوردن!

مکالمه!

 این عکس هم مربوط به همون سفر هست؛ وقتی دارم با گوشی داییم "الو" می کنم!

کیک تولد

 این هم کیک تولد خوشگل من که مامان و بابا زحمت کشیدن. فقط نمی دونم چرا همه ی متن های روی کیک این قدر بد خط نوشته می شه؟!!

مهدی یار یک ساله

و بالاخره این هم عکس جشن تولدم که البته چون بعد از برگشت از سفر بود، من حسابی آفتاب سوخته شدم!

راستی من خیلی از کلمات رو می تونم بگم؛ قراره مامانم یه مطلب بنویسن و توش کلماتی رو که من می گم با همون مدل تلفظم، بذارن.

دلم واسه ی همه ی اونایی که دوستشون دارم و ازم دورن، خیلی تنگ شده؛ مخصوصن داداش علی ، عزی فاطمه، زهرا و عبدالمهدی.


نظرات شما ()
   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ

خانواده
عکس های تقویم
شهیدت می کنم!
شیرین زبونی
عاشقتم!
مهدکودک
عکس های تولد
شیرین کاری های جدید
شیرینک!
من در یک سالگی
امان از بی وقتی!
[عناوین آرشیوشده]

فهرست


42427 :کل بازدید
2 :بازدید امروز
11 :بازدید دیروز

اوقات شرعی


درباره خودم


اندر احوالات مهدی یار سومین عضو خانواده
مدیر وبلاگ : مهدی یار عدالت[7]
نویسندگان وبلاگ :
مامانی نی نی (@)[16]

بابایی نی نی (@)[0]


لوگوی خودم


اندر احوالات مهدی یار سومین عضو خانواده

لوگوی دوستان


لینک دوستان


نی نی به به (آشپزی)

اشتراک


 

فهرست موضوعی یادداشت ها


سیسمونی[2] . نی نی . انتظار .

آرشیو


اسفند 88
فروردین 89
خرداد 89
اردیبهشت 89
تیر 89
آذر 89
اسفند 89

طراح قالب